🌀 یک بار وارد مسجد شدم. می‌خواستم به دستشویی بروم. دیدم دو نفر دیگر از زیرزمین برگشتند و گفتند: چاه دستشویی گرفته. برای نماز به خانه می رویم. من هم خواستم برگردم. همان موقع ابراهیم رسید.   💢 وقتی ماجرا را شنید، آستینش را بالا زد و رفت توی […]

ادامه مطالب  

  🌹”يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَىٰ وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُون”🌹   🌹”آنچه فراروى آنان و آنچه پشت سرشان است مى‌داند، و جز براى كسى كه [خدا] رضايت دهد، شفاعت نمى‌كنند و خود از بيم او هراسانند.”🌹   💠 جمله “وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى” […]

ادامه مطالب  

  💢 مهمترین کارمان اجاره کردن یک خانه مناسب بود. حمید نظرش این بود که یک خانه بزرگ اجاره کنیم، دوست داشت بهترین ها را برای من فراهم کند.   ✔️ اولین خانه‌ای که رفتیم حدود ۱۲۰ متر بود. خیلی بزرگ و دلباز با نورگیر عالی. بهم قیمتی که بنگاه […]

ادامه مطالب  

  🌹”بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ ۚ وَلَكُمُ الْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ”🌹 🌹” بلكه حق را بر باطل فرو مى‌افكنيم، پس آن را در هم مى‌شكند، و بناگاه آن نابود مى‌گردد. واى بر شما از آنچه وصف مى‌كنيد”🌹   ✅ حق و باطل دو مفهوم مخالف هستند. […]

ادامه مطالب  

  🌀 محوطه گلزار فروشگاه محصولات فرهنگی زده بودند. به پیشنهاد حمید سری به آنجا زدیم. قسمت فروش کتاب، جذاب ترین جای فروشگاه برتی حمید بود. من هم به سراغ تابلوهای تزیینی رفتم.   ♨️ حمید کتابی را که جدید چاپ شده بود، برداشت و از فروشنده پرسید: “شما این […]

ادامه مطالب  

  1⃣ اولا حدیثی که شبهه گر به آن استناد می کند، در منابع معتبر روایی نیامده و به همین خاطر معتبر نمی باشد.   2⃣ با فرض درست بودن حدیث، معنای روایت این است که اگر کسی ناآگاهانه و ناخواسته مرتکب گناهی شد، گناه او نوشته نخواهد شد نه […]

ادامه مطالب  

  💠 با یکی از دختران محله، مخفیانه دوست شدم. آن زمان حدود هفده سال داشتم.   💢 در یک ساعت خلوت، داشتم توی کوچه با همان دختر حرف می زدم. محو صحبت بودم و به اطراف و پیرامون خودم توجه نداشتم. یکباره دیدم که ابراهیم از سر کوچه به […]

ادامه مطالب  

  💠 با ابراهیم و چند نفری از بچه های محل رفیق بودم. همیشه با هم بودیم. والیبال و کشتی و زورخانه، محل تفریح همگی ما بود   💠 ما شش-هفت نفر بودیم که بیشتر وقتمان در کنار هم سپری می شد. از میان ما فقط ابراهیم سر کار می […]

ادامه مطالب  

  💠 در یکی از محله های اطراف ما پیرمردی مغازه داشت به نام عمو عزت. او از پهلوان های قدیم بود و هر بار هم به مغازه او می‌رفتیم، برای ما از زورخانه های قدیم تعریف می‌کرد.   💠 ابراهیم هر بار به بهانه ای به مغازه او می […]

ادامه مطالب  

  💠 قبل از انقلاب با ابراهیم به جایی می رفتیم. حوالی میدان خراسان از داخل پیاده رو با سرعت در حال حرکت بودیم. یکباره ابراهیم سرعتش را کم کرد! برگشتم عقب و گفتم: چی شد؟ مگه عجله نداشتی؟!   💠 همینطور که آرام حرکت می‌کرد، به جلوی من اشاره […]

ادامه مطالب