🌀 توی عملیات یک دفعه تیربار ژ.3 از کار افتاد. گفتیم: چی شد؟ پسر گفت: شلیک نمی کنه! نمی دونم چرا؟ ♨️ وارسی کردیم. تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر قطع شده. تیر خورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد به تیراندازی کردن. 💠 بعد […]

ادامه مطالب  

💠 نانوایی محل بسته بود و برای خرید نان مسافت زیادی را باید طی می کردیم. به محسن که تازه از راه رسیده بود، گفتم: مادرجان! نانوایی بسته بود. میری یه جای دیگه چند تا نون بگیری؟ 💢گفت: بله! چرا که نه؟ بعد موتورش را گذاشت داخل حیاط و کیسه […]

ادامه مطالب  

  💠مادر بهش گفت: ابراهیم! سرما اذیتت نمی کنه؟ گفت: نه مادر! هوا خیلی سرد نیست. هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد. 🌀دلم نیامد. همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا کلاه را سرش کشید و رفت. 💢ظهر که برگشت، بدون […]

ادامه مطالب  

  💢 زمان شاه بود. همه در صف ایستاده‌ بودیم که چند نفر با کارتن موز و کیک وارد مدرسه شدند. قبل از این که موز و کیک به هر نفر بدهند، ازش می پرسیدند: “طرفدار شاهی یا خمینی؟”. اگه می گفت: شاه، بهش می دادند. 💠 نوبتش که شد، […]

ادامه مطالب  

  💢 بحث تقسیم اراضی که پیش اومد، عبدالحسین گفت: “دیگه این روستا جای زندگی نیست، آب و زمین رو به زور گرفتن و میخوان بین مردم تقسیم کنند، بدتر این که سهم چند تا بچه یتیم هم قاطی این هاست”. 💠 رفتیم مشهد. خانه یکی از اهالی که خالی […]

ادامه مطالب  

  💠مرحوم علامه طباطبایی در زمان سکونت در قم، در ماه های رمضان، پیش از افطار به حرم ملکوتی کریمه ی اهل بیت، فاطمه ی معصومه سلام الله علیها مشرف می شدند و با بوسه زدن بر ضریح مطهر آن بانوی بزرگوار، روزه ی خود را افطار می کردند. 💢علامه […]

ادامه مطالب  

  💢مرحوم صدر المتألهین شیرازی، فیلسوف بزرگ جهان اسلام و صاحب کتاب گرانسنگ «اسفار اربعه» شاهکار فلسفه اسلامی، در سالهای اواخر عمر پر برکت خود، تبعید شده و در روستای«کهک» قم مقیم گشته و در آنجا به تحریر مباحث فلسفی مشغول شده بود. 💠ایشان گفته است: هرگاه در زمینه ی […]

ادامه مطالب  

  🌀 آیت الله سید نصر الله مستنبط از کتاب «کشف اللئالی» نقل فرموده که روزی عده ای از شیعیان وارد مدینه شدند و پرسش هایی داشتند که می خواستند از محضر امام کاظم(ع) بپرسند. 💢 امام علیه السلام در سفر بودند، پرسش های خود را نوشته به دودمان امامت […]

ادامه مطالب  

  💠 یک روز در حاج عمران در قرارگاهی بودیم. ناهار آن روز مرغ بود. آقا مهدی (باکری) ظهر با قیافه خسته و خاک آلود که حاکی از گرسنگی و تشنگی شدید او بود، وارد شد. 💢 ناهار را جلوی ما گذاشتند و هنوز شروع نکرده بودیم که یکی از […]

ادامه مطالب  

  💠وقتی از چیزی ناراحت می شد، با هیچ کس حرف نمی زد و فقط سکوت می کرد. یک روز که از نماز جمعه برگشتم، دیدم خیلی ساکت هست. پرسیدم: داداش! اتفاقی افتاده؟ ناراحت به نظر می رسی؟! 💢با همان حجب و حیای همیشگی اش گفت: کاش خانم ها بیشتر […]

ادامه مطالب