💢 مردى به محضر امام صادق (ع) آمد و عرض كرد: فلانى! (پسر عمويت) از شما سخن گفت و هيچ بدگويى و شماتتى را فروگذار نكرد. 🌀 امام صادق (ع) تجديد وضو كرد و به نماز ايستاد. ♨️ آن مرد مىگويد: با خود گفتم: امام مىخواهد او را نفرين […]

ادامه مطالب  

  💠 شخصى از گورستان مىگذشت. بهلول را ديد كه بالاى قبرى نشسته با خاك، بازى مىكند. 💢 گفت: سبب چيست كه بيشتر اوقات در گورستان به سر مىبرى؟ 🌀 گفت: نزد قومى به سر مىبرم كه مرا آزار نمىرسانند و اگر از پيش ايشان غايب شوم، مرا غيبت نمىكنند. […]

ادامه مطالب  

  💠 در عصر امام هادی (علیه السلام) شخصی بنام عبدالرحمن ساکن اصفهان و پیرو مذهب تشیع بود (با توجه به اینکه در آن زمان ، شیعه در اصفهان کم بود)، از عبدالرحمن پرسیدند چرا تو امامت امام هادی (علیه السلام) را پذیرفتی نه غیر او را. 💢 در پاسخ […]

ادامه مطالب  

  💠 برای ماموریتی به شهر حلبچه رفته بودیم. 💢 در حال نوشتن خاطره بودم که خودکارم تموم شد. 🌀 در یکی از خرابه ها مدادی پیدا کردم و به نوشتن ادامه دادم. ♨️ لحظاتی بعد با ماشین به طرف مقصد بعدی حرکت کردیم. 💠 هنوز در حال نوشتن بودم […]

ادامه مطالب  

  💢 یکی از شیعیان امام کاظم (ع) شخصی است به نام علی بن یقطین. هارون به خاطر علاقه ای که به این شخص داشت، اون رو به عنوان وزیر خودش انتخاب کرده بود ولی علی بن یقطین شیعه بود و هیچ علاقه ای به هارون نداشت. 💠 یه روز […]

ادامه مطالب  

  ♨️ احمد بن بزنطی نقل می کنه: شبی مهمان امام رضا علیه السلام بودم. بعد از خوردن شام شروع کردیم به صحبت کردن. بیشتر من حرف می زدم و امام (ع) گوش می داد. 🌀 لابلای بحث متوجه شدم آخر شب هست. بلند شدم که برم، آقا فرمودند: این […]

ادامه مطالب  

  ♨️ بهش خبر دادند پانزده نفر از بچه های کمین ساعت هاست که آب ندارن. 🌀 حاج حسین به یکی از بچه ها گفت: اسلحتو بردار و دنبال من بیا. 💢 حاجی دست راستش قطع شده بود 💠 با دست چپش بیست لیتری آب رو کشید روی دوشش و […]

ادامه مطالب  

  💠 سوار بر هلی کوپتر در آسمان کردستان بودیم. دیدم صیاد، مدام به ساعتش نگاه میکنه. 💢 وقتی علت کارشو پرسیدم گفت: الان موقع نمازه، بعدش هم به خلبان اشاره کرد که همینجا فرود بیا. 🌀 خلبان گفت: این منطقه زیاد امن نیست که اجازه بدین تا مقصد صبر […]

ادامه مطالب  

  💠 هر چی به بچه ها می گفت کاراتونو خودتون انجام بدین، خودش چند برابر عمل می کرد. ♨️ یادمه یه روز که از مدرسه اومد، من توی حیاط بودم. دیگ آبگوشت روی چراغ بود و منم داشتم لباس می شستم. 🌀 اومد و گفت: عزیز! گرسنمه، ناهار چی […]

ادامه مطالب  

  ♨️ شوهر خواهرش می گفت: تازه وارد دانشکده نیروی هوایی شده بود که یه روز با من تماس گرفت و گفت: فلانی لطفا بیا تهران. کار واجبی دارم. 💠 نگرانش شدم. مرخصی گرفتم و رفتم تهران. به دانشکده که رسیدم، رفتم آسایشگاه پیش عباس. 💢 بعد احوال پرسی گفت: […]

ادامه مطالب